ابن المقفع ( مترجم : منشي )
364
كليله و دمنه ( فارسي )
ملك گفت : اگر آنچه براهمه ميگويند بر كوه گويند و آن بشارت [ 1 ] به گوش روزگار رسانند اطراف كوه از هم جدا گردد و روى روز روشن سياه شود لعيون الخطوب فيها خشوع * و لقلب الزّمان فيها وجيب [ 2 ] و تو نيز در تفحّص إلحاح منماى كه رنجور گردي اگر بشنوي . آن ملاعين صواب ديدهاند كه ترا و پسر را و تمامي بندگان مخلص را و پيل سپيد و ديگر پيلان را و جمّازهء بختي را جمله ببايد كشت تا شرّ خوابي كه ديدهام دفع شود . ايران دخت از آنجا كه زيركي او بود ، چون اين فصل بشنود خود را از جاى نبرد [ 3 ] و گفت : هوّن عليك و لا تشفق [ 4 ] . پادشاه را براى اين كار تافته نبايد شد . جانهاى بندگان فداى مصالح شاه باد . تا ذات بزرگوار بر جاى است زن و فرزند كم نيايد و تا ملك مستقيم باشد بخدمتگار و تجمّل فرو ماندگي نباشد [ 5 ] . و النّاس كلّهمو في كلّ حادثة * فداء نعلك أن يغتالك الزّلل [ 6 ] امّا چون شرّ اين خواب مدفوع گردد و خاطر پادشاه از اين فكرت فارغ آيد بيش بر آن جماعت اعتماد نبايد كرد ، خاصّه در آنچه جانوري باطل خواهد شد ؛ چه خون ريختن كاري صعب است و بي تأمّل در آن شرع [ 7 ] پيوستن عاقبتي وخيم دارد ، و پشيماني و حسرت در ان مفيد نباشد ، چه گذشته را باز نتوان آورد و كشته را زنده نتوان كرد . و ملك را اين ياد ميبايد داشت كه براهمه او را دوست ندارند ، و اگرچه در علم خوضي
--> [ 1 ] . ( 1 ) بشارت به جهت خبر بد از راه طنز به كار برده شده . در بعضي از نسخ مثلا چلبي : اشارت . [ 2 ] . ( 3 ) لعيون الخطوب . . . ديدگان كارهاى سخت و بزرگ در اين ( مصيبت ) فروتني نمودن است و دل روزگار را در آن طپيدن است . [ 3 ] . ( 7 ) خود را از جاى نبرد خود را نباخت ؛ 70 / 5 ح و 91 / 3 ديده شود . [ 4 ] . ( 8 ) هوّن عليك . . . بر خود آسان گردان و مهربان مباش ، يا باك مدار . مأخوذ از شعري است كه در بعضي از نسخ فقط مصراع اوّل آن ، و در برخي ديگر تمام بيت آورده شده است : هوّن عليك و لا تولع بإشفاق فإنّما مالنا للوارث الباقي . إشفاق بر كسي مهربان بودن بر او ، و از كسي باك داشتن از اوست . [ 5 ] . ( 9 ) تا ( 10 ) تا ذات بزرگوار . . . فرو ماندگي نباشد تقريبا همان حجّتي كه براهمه آوردند تكرار شده ( 355 / 2 تا 3 ) . [ 6 ] . ( 11 ) و النّاس كلّهمو . . . جان مردمان همگي در هر حادثهاي فداى نعلين تو باد ( مبادا ) كه ناگاه ترا فرو گيرد لغزشي . [ 7 ] . ( 14 ) شرع شروع ؛ نيز 10 / 12 ح و 210 / 14 و 354 / 12 ح ديده شود .